تبليغاتX
عصای من چه رنگی است؟
این وبلاگ متعلق به یک نابیناست..اگر برای نخستین بار وارد این وبلاگ شده ای چشمهایت را سی ثانیه ببند!

امسال بر خلاف سالهای گذشته که حدودیم ماه پیش از آغاز سال تحصیلی در مدرسه نام نویسی می کردم به دلایلی موفق به انجام این کار نشدم و به همین علت اولین روزهای مهر را در خانه سپری کردم بازهم مثل همیشه شروع مدارس برای من با مشکلات اساسی همراه شد. تهیه کتاب و نوارهای درسی از جمله مشکلاتی هستند که محصلین نابینا به ویژه در شهرستانها همه ساله با آن دست به گریبانند.

بالاخره در روز چهارشنبه پنجم مهر من برای اولین بار در سال تحصلی جدید به دبیرستان رفتم امسال هم مانند سالهای گذشته با نگرانیهایی همراه بود اضطراب عجیبی وجودم را فرا گرفته بود، اضطرابی که سالهای گذشته بارها ان را تجربه کرده ام، دلهره شدیدی را در درونم احساس می کردم.

 مدتی بود که به منزل جدیدی نقل مکان کرده بودیم به همین دلیل راهی را که روزانه باید آنرا برای رفتن به دبیرستان طی می کردم مسیر تازه و جدیدی بود که با ان نا اشنا بودم حدود یک هفته پیش از آغاز مدارس به کمک یکی از اقوام که او هم ناحیه چشم دچار مشکل است تا حدودی با مسیر آشنا شدم اما اولین روز مدرسه را برای اطمینان خاطر خودم و خانواده با مادرم پیمودم البته تنها از مادرم خواستم زمانی که از مسیر اصلی دچار انحراف شدم خطایم را به من یادآوری کند و مرا در یافتن مسیر اصلی همراهی کند. در راه تنها مساله ای که بیش از هر چیز دیگری ذهنم را به خودش مشغول کرده این بود که چه تعداد از دوستان سالهای گذشته مرا در پیمودن این راه یکساله همراهی خواهد کرد ایا با دبیران امسال می توانم رابطه ای گرم و صمیمانه داشته باشم؟نحوه برخورد آنها و همکلاسی های جدید با من چگونه است؟

در نهایت با رسیدن به مدرسه و گفتگو کردن با برخی دوستان متوجه شدم که تمامی دوستان سال گذشته امسال هم با من در یک کلاس می نشینند و تنها تعداد معدودی محصل جدید هستند. ساعت اول و بخشی از ساعت دوم نیز بدون حضور دبیر در کلاس سپری شد و این فرصت خوبی بود تا بچه ها از احوال یکدیگر و وقایعی که بریا آنها در طول این سه ماه تعطیلی تابستان گذشته است مطلع شوند بالاخره در اواسط ساعت دوم به علت عدم تکمیل برنامه ریزیهای کلاسی دبیرستان تعطیل شد من هم با کمک برخی از دوستانم به منزل برگشتم.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 19:52  توسط محمد رضا دین پرور  | 

این خاطره مربوط به زمانی است که بنده در اموزشگاه شبانه روزی شهید محبی تهران به تحصیل مشغول بودم. غروب یکی از روزهای سرد زمستانی بود، اگر اشتباه نکنم یکی دو هفته مانده بود به عید نوروز، بسیار بی حوصله و خسته بودم به طوری که حتی حوصله صحبت کردن با دوستان یا مطالعه کتاب نداشتم. ان روز به حدی برایم کسل کننده بود که هیچ رغبتی به انجام تفریح مورد علاقه ام که همان گوش دادن به موسیقی است هم نداشتم. حوالی ساعت هشت شب تنها و ساکت روی تختم نشسته و در حال اندیشیدن به کارهایی برای سرگرم کردن خود بودم، سکوت سنگینی فضای خوابگاه و به ویژه اتاق ما را در خود فروبرده بود زیرا تقریبا تمامی بچه ها برای صرف شام به غذا خوری رفته بودند.

ناگهان این سکوت با افتادن شیئی که بالای کمدم قرار داشت شکسته شد. از صدای برخورد شیئ با زمین و انعکاس صدایش در محیط توانستم محل سقوط آن را بیابم. حسابی کنجکاوی ام گل کرده بود، شروع به جستجو کردم نهایتا موفق به یافتن آن شدم. آن شیئ چیزی نبود جز یک آهن ربای دایره ای و نسبتا بزرگ. لحظاتی خود را با ان سرگرم کردم تا آن که فکری به ذهنم خطور کرد. تصمیم داشتم با ان اهن ربایی که پیدا کرده بودم برای مدت کوتاهی دوستانم را به قول معروف سرکار بگذارم!

حدود یک ساعت بعد به دلیل نزدیکی به ساعت خاموشی شب تمامی بچه ها در خوابگاه بودند، به همین علت فضای خوابگاه مملو از سر و صدای بچه ها شده بود. تعدادی از دوستان و هم اتاقی هایم از آن گروه دانش اموزانی بودند که مقداری بینایی داشتند. در حالی که چند تن از آنها در اتاق رو به روی طبقه ی بالایی یک از تخت ها نشسته و مشغول صحبت با یکدیگر بودند به میان انها رفتم در سمت چپ پیراهنی که به تن داشتم جیبی وجود داشت. ابتدا از انها خواستم تا جیبم را به دقت مشاهده و در صورت لزوم ان را لمس کنند تا از تهی بودن ان اطمینان یابند، پس از آن دسته کلیدی را که با خود به همراه داشتم نشان دادم و مجددا از آنها خواستم تا آن را هم با دقت مشاهده کنند. سپس کلیدها را با دست به روی جیبم اویزان کردم و گفتم در صورتی که انها را رها کنم بر روی زمین خواهند افتاد. برای اثبات حرفم همین کار را کردم و سپس در حالیکه برای برداشتن کلیدها خم می شدم آهن ربایی را که در مشت پنهان کرده بودم داخل جیب پیراهن قرار دادم، بعد از اینکه آنها را برداشتم مانند دفعه پیش کلیدها را به روی جیبم اویزان و رها کردم اما این بار به علت وجود اهن ربایی که از دید دوستانم مخفی بود کلیدها در جای خود ثابت و بدون حرکت ماندند.

دوستانم با مشاهده ی این صحنه شروع به داد و فریاد کردند به طوری که نظر بقیه بچه های خوابگاه را به اتاق ما جلب کردند. شاهدین این ماجرا با شگفتی خاصی شروع به تعریف ان برای سایرین کردند البته که در تعریف ان کمی هم اغراق نموده و اب و تاب بیش از حدی به ان می دادند.

بلافاصله بچه ها اطرافم را گرفتند و اجازه نمی دادند که قدم از قدم بردارم تا زمانی که همه چیز را برایشان توضیح بدهم، من هم از پاسخ امتناع می روزیدم زمانی که سرپرست شب برای سرکشی به خوابگاه امده بود با مشاهده همهمه خواست یکی از بچه ها ماجرا را برایش تعریف کند سپس روبه من کرد و خواست تا واقعیت را برای همگی توضیح دهم. من هم از سیر تا پیاز ماجرا را برایشان گفتم. پس از آن سرپرست شب در حالیکه می خندید خوابگاه را ترک کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 14:1  توسط محمد رضا دین پرور  | 

        ظاهرا این مطلب را محمدرضا به مناسبت روز پدر نوشته بودند، متاسفانه بنده با توجه به مشغله فراوان (در لور، لربلاگ و..)  وقت نمیکنم همه مطالب محمدرضا را پیشاپیش ملاحظه کنم، هفته ای نیم ساعت برای گزینش، حروف چینی و به روز رسانی این وبلاگ وقت دارم و بنابراین هفته ای یک مطلب بیشتر از ایشان نمیتوانم بخوانم، امیدوارم چنین تاخیرات و ناهماهنگی هایی را محمدرضا و خوانندگانش بر بنده ببخشایند.

       در ضمن از همه کسانی که به عصای من چه رنگی است لطف کرده و لینک داده اند -از طرف خودم و نویسنده وبلاگ- سپاسگذارم، دوستانی که لینک داده اند لطفا یاداوری کنند تا پیوندهایشان رد لینکستان وبلاگ قرار بگیرد..            ابراهیم خدایی

 

احترام به پدر و مادر از جمله مسایلی است که بسیاری از ایدان الهی بالاخص اسلام به ان نگاه ویژه ای شده است. تاکید عمیق اسلام مبنی بر تکریم والدین را می توان در آیات شریفه قرآن کریم و همینطور اخادیث و روایات نقل شده از معصومین (ع) را کاملا مشاهده کرد:

سر زمادر مکش که تاج شرف  گردی از راه مادران باشد

خاک شو زیر پای او که ببهشت زیر در قدمگاه مادران باشد     (جامی)

 

مادر مانند بهشتی است که هیچ گاه هیچ کس نتوانسته و نمی تواند ارزش واقعی آن را درک نموده و به طور شایسته و در خور به انها پاسخ بدهد.

 

نبایست کردن خلاف پدر/که در آخر پشیمانی آرد ببر

پدر نیز مانند خورشید لطیف و نورانیست و همچون خورشید که در وقت پگاه طلوع خود نوید روزی نو حیاتی دوباره را برای اهل زمین فریاد میزند  وجودش در خانه مایهه برکت و استحکام و تداوم خانواده میشود. متاسفانه در سالهای اخیر تفکری غلط در جامعه در حال شیوع است که بنا بر آن احترام به والدین بیش از دورانهای دیگر معطوف به دوره کهولت آنها شده است اما واقعیت امر اینگونه نیست شاید پدران و مادران در دوران کهنسالی نیاز بیشتری به کمک و یاری فرزندان خود داشته باشند.

 اما این مساله هیچ گاه به این معنا نیست که تکریم والدین تنها مختص ایام پیری و سالخوردگی آنهاست ما می توانیم در دوره جوانی و میانسالی پدر و مادر خود با اخلاق و رفتاری مناسب رضایت انها را جلب و موجبات خشنودی انها را فراهم کنیم. بنا بر احادیث و روایات نقل شده احترام به والدین موجب بخشش گناهان و بی احترامی نسبت به انها نیز باعث از بین رفتن نیکیها می شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 15:3  توسط محمد رضا دین پرور  | 

این خاطره مربوط به چندین سال پیش استُ موقع امتحانات خرداد سال اول راهنمایی بود، اولین امتحانم درس دینی بود، روز پیش با یکی از دوستانم به نام محمد حسین عاشوری چندین ساعت مشغول درس خواندن بودیم و به قول معروف حسابی در این درس فول شده بودیم.

مدرسه ای که در آن درس میخواندم یک مدرسه معمولی متعلق به دانش اموزان بینا بود، به همین دلیل با مدیر مدرسه صحبت کردم تا نحوه امتحان دادن مرا مشخص کند قرار شد پس از ان که سایر دانش آموزان امتحان خود را شروع کردند یکی از معلمان در دفتر مدرسه از من امتحان بگیرد.

در دفتر معلمان تنها و منتظر نشسته بودم ناگهان صدای آقای مدیر را شنیدم که در حال صحبت کردن با یکی از بازرسان وارد شد. برگه ای را روی میز جلوی من گذاشت و از من پرسید ایا آماده هستی؟ گفتم بله! بازرس روی صندلی که ان طرف میز قرار داشت دقیقا روبروی من نشست. آقای مدیر صندلی را از گوشه دفتر آورد بعد از من پرسید آیا خودکار همراه دارم؟ گفتم نه! میخواست روی صندلی بنشیند که با شنیدن جواب من به سمت میز خودش رفت و خودکاری تهیه کرد. سپس شروع به پرسیدن سوالات کرد.

 سوال اول را پرسید جواب را نمیدانستم، سوال دوم را نیز پرسید بازهم جواب را نمیدانستم سئوال سوم و چهارم و پنجم .. تا آخرین سوال به همین منوال گذشت و حتی جواب یک سوال را هم نگفتم. آقای مدیر با طعنه و کنایه های خود اعتراضش را نسبت به ددرس نخواندنم بیان میکرد. بازرس اداره نیز تا پایان آمتحان آنجا بود شروع به راهنمایی من برای به یاد آوردن سوالات کرد اما هیچ فایده ای نداشت، زیرا هیچ یک از آن سوالات برایم آشنا نبود، غرق تعجب بودم که این سوالات در کدام درسها امده بود! زیرا من تقریبا تمام درسها را خوانده بودم و بخشی را از قلم نینداخته بودم.

در همین اوضاع بازرس از دفتر خارج شد. من و مدیر تنها ماندیم، مدیر نمیخواست من شهریوری شوم، پسر ناظم را که یکی از دوستانم بود صدا زد، پسر ناظم حمید آخوندی نام داشت و یک کلاس درسی از من پیشتر بود، مدیر به حمید گفت جواب برخی از این سوالات را بگو تا برایش بنویسم! حمید گفت اگر اجازه بدهید خودم این کار را انجام بدهم! مدیر موافقت کرد.وقتی حمید برگه را از مدیر گرفت با تعجب از من پرسید مگر تو داشن آموز سال اول راهنمایی نیستی؟ گفتم بله! گفت این سوالها مربوط سال دوم است!

مدیر با تعجب برگه را از حمید گرفت و به ان نگاه کرد، پس از چند لحظه مدیر با لبخندی گفت درست است و از من معذرت خواست، در نهایت سوالات سال اول را آوردند و از من پرسیدند.. این را هم بگویم که من در این درس نمره بیست گرفتم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 21:35  توسط محمد رضا دین پرور  | 

      حدود چند ماهی بود که ارارتباط من با دبیر محترمم اقای خدایی (لینک یک لربلاگ)وارد فضایی گرمتر و صمیمانه تر از پیش شده بود طوری که با جرات می توانم بگویم ارتباط من با ایشان نه رابطه یک معلم با دانش اموز بلکه رابطه یک برادر با برادر کوچکترش بود همیشه از اینکه با معلمینم رابطه دوستانه داشته باشم لذت می بردم و خوشبختانه این دوستی بین من و اقای خدایی برقرار شده بود به همین جهت تصمیم گرفتم که از ایشان دعوت به عمل بیاورم تصمیمم را با خانواده در میان گذاشتم.

       انها هم از این تصمیم من استقبال گرمی کردند چند روز بعد وقتی برای دادن یکی از امتحاناتم به دبیرستان رفتم متوجه حضور اقای خدایی در دفتر دبیران شدم به حضورشان رفتم و از ایشان به طور رسمی دعوت کردم اقای خدایی نیز دعوت مرا به گرمی پذیرفتند بالاخره در یکی از روزهای اغازین تیرماه اقای خدایی و برادر بزرگوارشان به منزل ما تشریف اوردند پس از صرف شام و همین طور پذیرایی های مرسوم در مهمانی ها پدر من مشغول صحبت با اقایان خدایی شدند گفتگوی میان ما را موضوعات مختلفی تشکیل می داد این گفتگو به حدی صمیمانه بود که هیچ کداممان متوجه گذر زمان نشدیم لحظه ای به خودمان امدیم که پاسی از شب گذشته بود در نهایت ما با بدرقه اقایان خدایی از انها خداحافظی کردیم ان شب یک شب به یادماندنی و خاطره انگیز برای من بود.

 

1)      دائنئ (دايه) درد مه يکي دهُ تا نئ

2)      چي شئر زردي (همانند شير زرد هستي)

3)      چي شئر زردئ (همانند شيري زرد)

4)      چئ اسپئش کرده چي شير (چي اسپيدس کرده چي شير) (چه انرا مثل شير سفيد کرده است؟)

5)      شئرپئا دئر نئا (شير مرد تاخير نکن)

6)      کاشکئ چي اؤر بهاري  پر زنم به بختياري

7)      چي تيات نئ مئن دنيا

1)     دائنئ (دايه) درد مه يکي دهُ تا نئ

2)     چي شئر زردي (همانند شير زرد هستي)

3)     چي شئر زردئ (همانند شيري زرد)

4)     چئ اسپئش کرده چي شير (چي اسپيدس کرده چي شير) (چه انرا مثل شير سفيد کرده است؟)

5)     شئرپئا دئر نئا (شير مرد تاخير نکن)

6)     کاشکئ چي اؤر بهاري  پر زنم به بختياري

7)     چي تيات نئ مئن دنيا

8)     بئ ( بئا) ته مه بشين

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 23:59  توسط محمد رضا دین پرور  | 

       اگر به یاد داشته باشید در مطلب خواب دیدن نابینایان درباره این موضوع که ایا نابینایان هم خواب می بینند و همین طور تفاوت ان با خواب دیدن افراد بینا صحبت کردیم ، در این مطلب می خواهم یکی از شیرین ترین خوابهایم را که مربوط به سالها پیش است را برایتان تعریف کنم ، رویای شیرینی که هنوز هم شبها به اشتیاق آن به رختخواب می روم.

      من و دو تن از دوستانم به علاوه پسر عمه ام...من و دوستانم در حال فروختن ساندویچ های پنیر بودیم در خواب احساس می کردم که در کشور هند هستیم ما مانند افراد دست فروش که کالاهای خود را در کنار خیابان پهن می کنند ساندویچ ها را در دست گرفته بودیم و با حرکت در میان مردم انها را می فروختیم.

    ناگهان پسر عمه ام که در رویای من فردی نااشنا بود را دیدم که با عجله به سمت ما می رفت وقتی به ما رسید گفت می خواهم شما را به جایی ببرم که عشق دنیا را بکنید سپس با او همراه شدیم و قرار گذاشتیم که ساندویچ های باقی مانده را در راه خودمان بخوریم.

         او ما را به پای کوه برد و از ما خواست تا از ان بالا برویم پس از انکه به نوک قله ی گنبدی شکل کوه رسیدیم چند متر بالاتر از آن کره ای قرار داشت که ما احساس می کردیم که این سیاره ی دیگر است وقتی خودمان را به داخل ان انداختیم من دیگر هیچ یک از دوستانم را ندیدم حتی دیواری که از ان بالا امدم را نیز نمی دیدم تنها چیزی که دیده می شد اسمان آبی و بی انتها بود که من تک و تنها در ان غوطه ور بودم مانند پرنده ای که در اسمان پر می زند در آن پرواز می کردم.

        حتی فرض کردن این مسئله که انسان بتواند بدون استفاده کردن از ابزارهای مانند هواپیما یا بالگرد مانند پرندگان در آسمان ازازدانه پرواز کند هم جالب و شیرین است برای لحظاتی هم که شده خودتان را به جای من بگذارید نظر شما چیست ایا شما هم گفته ی مرا تایید می کنید لذت این خواب آنچنان برای من شیرین بود که هیچ گاه این خواب و این پرواز رویایی را فراموش نمی کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 17:19  توسط محمد رضا دین پرور  | 

    از تماس تلفنی فرسان عزیز خوشحالم امیدوارم صدای گرم دیگر دوستانم را هم بشنوم : ۰۶۶۵-۴۲۳۲۰۹۹

            آیا به نظر شما نابینایان نیز مانند سایر افراد بینا به هنگام خواب رویاهایی را می بینند؟  ممکن است برخی از شما اینگونه استدلال کنید که افراد نابینا به دلیل انکه در طول بیداری از نعمت چشم بی بهره اند پس به هنگام خواب نیز فعل دیدن در مورد انها صدق نمی کند در نگاه اول این مسئله درست به نظر می رسد اما اگر لحظه ای در آن ژرف بی اندیشید متوجه می شوید که این تنها برداشتی سطحی از مقوله ی دیدن است.

     به نظر من تمامی هواسی که در انسان وجود دارد تنها به وسیله ی روح، ادراک و تجربه و تحلیل می شوند در حالی که اعضای جسمی تنها نقش ابزاری را بازی می کنند که به کمک انها می توان این حواس را در برخی از شرایط بهتر درک کرد.

     برای مثال فرض کنید که شما را در محیطی کاملا تاریک قرار دهند منطقی است که شما نمی توانید اطراف خود را ببینید.اما با روشن کردن یک چراغ قوه یا شمع به راحتی می توانید اطرافتان را ببینید حال فرض کنید شما را در محیطی روشن قرار دهند در این حالت نیازی به روشن کردن شمع یا چراغ قوه نیست در مثال بالا عضو بینایی شما یا همان چشم هیچ مشکلی ندارد و تنها شرایط حاکم بر این دو محیط موجب دیدن یا عدم دیدن شما شده است در محیط اول تاریکی عاملی است که مانع دیدن و در محیط دوم روشنایی عاملی است که موجب دیدن می شود.

     رابطه ی دو محیط تاریک و روشن با خواب دیدن نابینایان چیست؟ همان طور که گفتم اعضای جسمی تنها ابزاری هستند که به کمک انها می توان تحرکات را در شرایط مختلف بهتر درک کرد اگر در مثال محیط تاریک روح را به جای خودمان و جسم را جای محیط تاریک و چشم را به جای چراغ قوه قرار دهیم متوجه می شویم تا زمانی که ما در محیط تاریک یا همان جسم هستیم بدون چراغ قوه یا چشم نمی توانیم جایی را ببینیم اما اگر در مثال محیط روشن مجددا روح را به جای خودمان قرار دهیم و محیط روشن را به عنوان محیطی که روح در ان ازاد است قلمداد کنیم متوجه می شویم که دیگر نیازی به چراغ قوه یا چشم نیست.

     روح انسان در طول بیداری در درون جسم قرار دارد به همین دلیل با نقص عضو چشم نمی توان جایی را دید اما وقتی که انسان به خوای می رود روح از کالبد خارج می شود و می تواند اطراف را بدون نیاز به چشم ببیند اگر به مسئله ی خواب دیدن نابینایان هم اینگونه بنگرید متوجه می شوید که نابینایی به هیچ وجه مانع خواب دیدن نابینایان نمی شود زیرا همانطور که گفتم همه ی افعال و حواسی که در نهان انسان است به وسیله ی روح حس و درک می شود فعل دیدن هم از این مقوله مستثنا نیست.

     البته نمی خواهم این را بگویم که نابینایی هیچ تاثیری در خواب دیدن ما ندارد پیش از بیان این تاثیر لازم است این نکته را یاداور شوم که نابینایان با شنیدن صدای افراد یا اسم یک شی تصوری از ان در ذهن پیدا می کنند که به هنگام خواب نیز همان تصوری را که از ان دارند می بینند نه واقعیت آن را.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 21:58  توسط محمد رضا دین پرور  | 

     نوشتن در مورد برخی از موضوعات کار بسیار دشواری است، به ویژه مطالبی که با تصورات و احساسات    درونی انسان در ارتباط هستند. در حال حاضر که این مطلب را برای شما مینویسم سالهاست که بینایی خود را از دست داده ام و تصاویر اشیاء و افرادی را به یاد می آورم .

   البته این تصاویر هم با واقعیت تفاوتهایی دارند. زیرا مسایلی از قبیل رنگ و برخی جزییات دیگر که زاییده ی   ذهن خود من است به مرور زمان به این تصاویر اضافه شده است ،  تصورات کنونی من از این اشیاء را به وجود اورده است.

   وقتی قرار شد از تصوراتم برای شما بنویسم یکی از همین تصاویر را که ممکن است نسبت به تصاویر دیگر با واقعیت شباهت های زیادی داشته باشد را انتخاب کرده ام، و آن تصویر یک آینه است.  البته این گونه فکر نکنیدکه تصور ذهنی من از اینه تصوری است که همه ی نابینایاناز آن دارند .

    من هرگاه که از اینه صحبت می شود تصویی که از این شیء دارم به طور ناخودآگاه در ذهنم ترسیم میشود. من همیشه اینه را به صورت یک دایره تصور میکنم که از یکسو چهره انسان را همان گونه که هست نشان میدهدو از سوی دیگر ماده ای نارنجی رنگ سطح آن را پوشانده است و همیشه احساس میکنم که این آینه در قابی قهوه ای پر رنگ قرار دارد. البته این تصویر تا زمانی در ذهن من تشکیل میشود که من آینه را با دستان خود لمس نکرده باشم اگر آینه را با دستان خود لمس کرده باشیم . اگر آینه را با دستان خود لمس کرده باشم از لحاظ شکلی آن را به همان گونه ای که هست تصور میکنم و در مورد مابقی جزئیات مانند رنگ قاب ان با پرسیدن سوال از دیگران اطلاعات لازم برای ترسیم اینه ای در دستان من قرار دارد به دست می اورم و پس از ان بر اساس دانسته هایم آن را در ذهن ترسیم میکنم. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 15:30  توسط محمد رضا دین پرور  | 

دوستان عزیز بنده بسیار مایلم ارتباطی صمیمانه و فراتر از دنیای مجازی با شما داشته باشم چراکه به خاطر وضعیت خاص نابینایی ام نمیتوانم به وبلاگ همه شما بیایم و احیانا با شما تبادل رای و نظری داشته باشم بنابراین شماره تلفنم را تقدیم میکنم در صورت تمایل مایلم از نقطه نظرات شما به صورت شفاهی استقبال کنم... خوب یکبار هم کامنت تلفنی بگذارید امتحانش که ضرری ندارد - البته جز پول تلفن!! -
                                                
محمد رضا دین پرور : ۰۶۶۵ - ۴۲۳۲۰۹۹

      یکی از تلخ ترین حوادثی که در سالهای اخیر برای من اتفاق افتاده بود قضیه شکستگی بینی ام است. این واقعه مربوط به سال سوم راهنمایی من است – یعنی دو سال پیش – زمانی که من در مجتمع نابینایان شهید محبی تهران که یک آموزشگاه شبانه روزی است تحصیل می کردم چند روزی باقی مانده بود به امتحانات  ترم اول و همه دانش آموزان در تکاپو و آماده سازی خود برای امتحانات بودند .

      روز چهارشنبه زنگ آخر زبان انگلیسی داشتیم. آقای ملکی دبیر این درس هفته قبل از ما خواسته بودتا درسهای را مرور کنیم و مطالب درس را که در آنها مشکل داریم در آن جلسه رفع اشکال بیان کنیم و او هم پاسخ دهد. حدود سی الی چهل دقیقه به پایان زنگ باقی مانده بود که برنامه درسی ما تمام شد. اقای ملکی اجازه داد تا به خوابگاه هایمان برویم .

     من با یکی از دوستانم به نام محمد محقق درحالی که با هم صحبت می کردیم به سمت خوابگاه رفتیم برای رفتن به خوابگاه باید از جلوی درب غذا خوری عبور میکردیم به هنگام عبور از ان به دلیل شیبی که در جلوی غذا خوری بود مسیر ما کج شد و به جای رفتن به خوابگاه داشتیم به غذاخوری کمی رفتیم. برای رفتن به غذاخوری باید از چند پله بالا می رفتیم که در کنار انها حفاظ اهنی قرار داشت ما که از همه جا بی خبر به خیال خودمان داشتیم به خوابگاه می رفتیم زمانی متوجه این انحراف مسیر شدیم که پای من به پله ها طوری گیر کرد که به سمت جلو پرت شدم و بینی من به شدت با حفاظ پله ها اصابت کرد و شکست

      بلافاصله به نزد پزشک مدرسه رفتیم و او نیز با هماهنگی آقای لواسانی مدیر مجتمع ترتیب انتقال من به بیمارستان را داد.
    
دردسرهای ناشی ار این سهل انگاری حدود یک هفته گریبان گیر ما بود. این را هم اضافه کنم که برای آقای ملکی دردسرهایی پیش آمد . من در اینجا از ایشان عذرخواهی میکنم. اقای ملکی تا پایان سال دیگر هیچ گاه ما را پیش از زنگ تعطیل نکرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 17:48  توسط محمد رضا دین پرور  | 

دوستان عزیز بنده بسیار مایلم ارتباطی صمیمانه و فراتر از دنیای مجازی با شما داشته باشم چراکه به خاطر وضعیت خاص نابینایی ام نمیتوانم به وبلاگ همه شما بیایم و احیانا با شما تبادل رای و نظری داشته باشم بنابراین شماره تلفنم را تقدیم میکنم در صورت تمایل مایلم از نقطه نظرات شما به صورت شفاهی استقبال کنم... خوب یکبار هم کامنت تلفنی بگذارید امتحانش که ضرری ندارد - البته جز پول تلفن!! -
                                                
محمد رضا دین پرور : ۰۶۶۵ - ۴۲۳۲۰۹۹

       لازم است به این نکته اشاره کنم  که در تهیه این مطلب از نظرات دیگرانی که با من ارتباط دارند استفاده کرده ام تا تا حدودی مستند تر باشد. ترجیح میدهم با گفتن بدیهای اخلاقی خودم شروع کنم و از خود تعریف کردن را بگذارم برای آخر.

     برخی از دوستانم میگویند من زیاد صحبت میکنم اما خود من اینگونه تصور نمیکنم حتی بالعکس احساس میکنم که فردی ساکت و کم حرفم البته در بعضی از مواقع حق با دیگران است. اعتراف میکنم که از لحاظ روابط اجتماعی به سختی با دیگران ارتباط برقرار میکنم و همانطور که میدانید انسان یک موجود اجتماعی است به همین دلیل مدتی است به اصلاح طرز تفکرم بر آمده ام.

    شاید نوشتن در این وبلاگ نخستین گام مهم من برای ورود به اجتماع باشد. آدم کم صبری هستم ٬ رود از کوره در میروم و عصبانی میشوم سعی میکنم به یک محیط خلوت بروم و لحظاتی را تنها باشم.  این را اضافه کنم که در اکثر مواقع سعی میکنم عصبانیت و خشم خودم را پنهان کنم و از ابراز آن بپرهیزم.

    آدمی هستم که به راحتی به دیگران اعتماد میکنم و هیمن اعتمادهای بی جای من به برخی از افراد موجب شده تا من در بعضی از مسایل آسیب ببینم.

     فکر میکنم بهتر است به قسمت مورد علاقه خودم که بیان خوبیهایم است بپردازم . وقتی رشته دوستی من با کسی بسته شد در صمیمانه کردن ان میکوشم و تلاش میکنم این دوستی تداوم داشته باشد اشنایانم میگویند فردی قابل اعتماد و رازنگهدار هستم هیچگاه در جهت تامین منافعم لب به دروغ بازنکرده ام .

    نمیدانم این صفت من خوب است یا بد اما قاضاوت انرا به شما میسپارم :  من همیشه جواب خوبی را با خوبی و بدی را با بدی می دهم حال خیلی دوست دارم نظر شما را هم درباره این خودشناسی من!بدانم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 19:49  توسط محمد رضا دین پرور  |